فنزاک( ۷)
وقتی تنسور(tensor) رو دید که داره با اشاره با دیانا حرف میزنه دلش لرزید. وقتی فهمید که دوباره سر و کلهی تنسور پیدا شده کفری شد. پر از تردید شد. یه چیزی مثل خوره افتاد به جونش. راهش رو کج کرد و انگار که اونا رو ندیده. به سمت در خروجی دانشگاه رفت.
مگه این 2تا ضد هم نبودن؟ مگه یه چند وقتی نبود که با هم حرف نمی زدن؟ حرف زدن یه پسر با دیانا واسه فنزاک سنگین نبود, اصلا. اینکه تنسور بخواد بعد از اون جریان دوباره بیاد سمت دیانا اذیتش می کرد. از خودش بدش اومد. به دیانا فکر می کرد. به اینکه شاید دیانا با یکی مثل خودش که گوشش نمی شنید و نمی تونست حرف بزنه, راحت تره فکر می کرد. به اینکه داره خودخواهی می کنه فکر می کرد. ولی تنسور بعد از جریان ضایع شدنش جلو همه چرا برگشته بود؟ مطمئن بود بقیه هم که دیانا و تنسور رو جلو دانشکده میبینن که دارن با هم گپ میزنن، تعجب می کردن.
دیانا دختر شیطونی بود. با همون زبون بی زبونیش با همه سر صحبت داشت. همه می شناختنش و باهاش دوست بودن. ولی فنزاک یه حس دیگهای نسبت بهش داشت. از همون ماه های اول شروع دانشگاه یه جور دیگه باهاش برخورد می کرد. وقتی میدیدش بدنش مورمور میشد. کم کم دیانا هم از اون خوشش اومده بود و بیشتر اوقات رو با هم میگذروندن. سر کلاسا، کافی شاپ دانشگاه،... . همون روزای اول بود که معلوم شد توی دورهی جدید دوتا دانشجو هستن که کر و لال هستن: دیانا و تنسور. تنسور پسر معقولی به نظر می رسید ولی روابط اجتماعیش زیاد خوب نبود. زود دست پاچه میشد. شاید یه مقدار هم حق داشت(به خاطر مشکلش توی شنوایی) و یا نه، آخه دیانا خیلی راحت ارتباط برقرار می کرد. خلاصه اینکه دیانا و تنسور از همون روزای اول با هم آشنا شدن و با وجود فنزاک یه مثلث دوستانه رو تشکیل میدادن.
چند ماه گذشت. رابطهی این سه تا خوب بود تا اینکه تنسور به دیانا پیشنهاد ازدواج داد، اونم جلوی بقیه بچه های دانشکده بعد از کلاس آزمایشگاه فیزیک.
اصل ماجرا از این قراره که دیانا خیلی منطقی به پیشنهاد تنسور جواب منفی داده بود و این کار دیانا روی فنزاک و تنسور تاثیر گذاشته بود. فنزاک از یه طرف خودش رو پیروز می دونست و فکر می کرد دلیل دیانا برای رد کردن پیشنهاد نه تنها تمایل نداشتن دیانا برای ازدواج تو این سن بوده بلکه دلیل اصلیش اینه که دیانا به فنزاک فکر می کنه و شخص دیگهای رو نمیتونه به دنیای رمانتیکش راه بده. تنسور هم که همهی آرزوهاش رو بر باد رفته میدیده از همون لحظه به بعد سعی می کنه که دیگه به دیانا فکر نکنه، سرخورده میشه و حتی توی روابط معمولش هم با دیانا سرسنگین میشه. دیانای قصهی ما به مسیر خودش روی خط مستقیم ادامه میده و داره ماستش رو یه گوشه میخوره و فنزاک زود باور ما دچار غرور کاذب میشه و تنسور شکست خوردهی ما گوشهی عزلت می گیره.
فنزاک(۶)
مسیر دانشکده ی مکانیک تا دانشکده ی علوم پایه زیاد طولانی نبود منتها به دلیل پیچ و تاب خاصی که داشت و همچنین گلدونها و درختچه هایی که اطراف مسیر رو زیبا کرده بودن، گذرگاه اکثر دانشجوهای فني مهندسي بود.
فنزاك اون روز ساعت 10 صبح ترموديناميك داشت و تا نيم ساعت ديگه كلاسش شروع ميشد. داشت با بهترين دوستش تو دانشكده يعني "دورمن" قدم زنون به سمت دانشكده علوم پايه مي رفت. بهتره مكالمات بين دورمن و فنزاك رو گوش كنيد. توجه من رو كه خيلي جذب كرد. دورمن شروع مي كنه:
- آورديش؟
- آره آوردم. من كه ميدونم تو نميخونيش. بازم ميري ميندازي اون گوشه. آخرشم سگ همسايه مياد و روش كار خرابي ميكنه.
- مسخره بازي در نيار. اون موقع جريان فرق مي كرد. خودت شاهد بودي كه تو چه مخمصه اي گير كرده بودم.
- ولي اينم بگم بهت كه اين كتاب براي من خيلي جالب بود و شايد تو اصلا ازش خوشت نياد.
- شايد. حالا كتاب رو بده يه نگاهي بهش بندازم.
فنزاك كتابي كه چند روز قبل خوندنش رو تموم كرده بود رو به دورمن داد تا اونم بخونه. اين يكي از عادت هاي خوب فنزاك بود كه هميشه دوست داشت كتابهايي رو كه دوستشون داره، بده به اين و اون تا بقيه هم از خوندن اونا لذت ببرن. ولي بين خودمون باشه ها، فنزاك يه معدود كتابايي رو هم به هيچ كسي نمي داد چون خيلي واسش مهم بودن. شايد بودن اون كتاب ها توي كتابخونهي شخصيش يه جورايي بهش قدرت ميداد و دوست نداشت اين منبع قدرت از اون دور بشه. طبيعيه، نه؟
اين كتابي هم كه به دورمن داد يه كتاب فلسفي بود به نام "فيلسوف غربي – بستر شرقي" كه در مورد شرقي شدن انديشه هاي روشنفكران غربي مطالبي نوشته بود و توجه مهندس جوان ما رو جلب كرده بود.
بعد از 5 دقيقه سكوت بين ايندو، دورمن:
- اينا چيه ميخوني؟
- گفتم شايد خوشت نياد.
- بدمم نيومد ولي به نظرم به درد سن من و تو نميخوره.
- اتفاقا مخصوص من و تو نوشته شده. اگه ميدوني نميخونيش بده به من، ميدمش به ديانا. مي دونم اون خوشش مياد.
- آره شايد چند سال ديگه ازت گرفتم و خوندمش.
- تو كه اونموقع داري واسه امتحان ورودي مقطع ارشد ميخوني آقا پسر درسخون؟
- منظورم بعد از تموم شدن درسم بود. تو اين سالها فقط مي خوام درس بخونم. به هيچ چيز غير از درس خوندن فكر نمي كنم.
- معلومه هنوز هيچ چي نشده بهت مي گن آقاي دكتر. ولي من نظرم اين نيست. تو در انتها ضرر خواهي كرد. روراست بگم بهت دورمن. تو نيومدي دانشگاه كه فقط درس بخوني و مدرك بگيري و بري بيرون. تو اومدي اينجا تا زندگي كردن هم ياد بگيري. قبول دارم سطح نمرات من به پاي تو نميرسه ولي من هم دارم درسم رو ميخونم و هم به كاراي ديگه ام ميرسم. نمي خوام از راهي كه انتخاب كردي منصرفت كنم ولي بهت پيشنهاد مي كنم يكم هم به دنياي اطرافت توجه كن.
- قبول دارم. ولي سرشت من اينجوريه. از بچگي همش تو سرم كردن كه درس بخونم. نه بابام نه مامانم من رو آزاد نذاشتن. با اين كه با زور اونا اين رشته رو انتخاب كردم ولي خدا رو شكر الان از رشته ام خوشم مياد. راضيم.
دورمن يه نگاهي به روبرو كرد و بعد از چند دقيقه فكر كردن ادامه داد:
- فنزاك من توي سوت تيچ خيلي تنهام. اگه بخوام آدمهاي اطرافم رو دسته بندي كنم بايد بگم 90% مثل تو فكر مي كنن و فكر كنم تنها 10% يا كمتر مثل من رفتار مي كنن.
- به نظرم تو خودت نمي خواي. تو اسير اون چيزي هستي كه نمي دوني چيه. من هر كمكي از دستم بر بياد برات مي كنم. همه ي ما ها با هم فرق داريم. يه جاهايي تو بايد كمكم كني. يه جاهايي من. همه چيز فرمول نيست.
ديگه كم كم رسيدن دم در كلاس. دورمن گفت من اين جلسه نميام، مي خوام كمي فكر كنم. فنزاك با تعجب نگاهش كرد. تعجبش به لبخند تبديل شد و بعد تنهايي وارد كلاس شد.
فنزاک (5)
فنزاک در رو باز کرد و وارد آپارتمان شد. کسی رو تو هال ندید. فیوناز و مامانش رو صدا کرد، نبودند. تعجب نکرد. اکثر بعد از ظهرها که از دانشگاه بر می گشت اونا نبودن. فیوناز یا کلاس گیتار بود اون موقع یا با دوستاش می رفتن کنار رودخونه تا یه کم قدم بزنن. مامانش هم تا اون موقع می موند تو تحریریه تا مطالب روزنامه رو به کمک همکاراش برای فردا آماده کنه. گرسنهاش نبود ولی از روی عادت رفت سمت یخچال و درش رو باز کرد. چیز خاصی توش نبود. احتمالا و باز طبق عادت مامانش با یه عالمه خوردنی از سر کار میومد و یخچال رو پر می کرد. به یه لیوان آب خوردن اکتفا کرد و رفت که بره سراغ تلویزیون اما پشیمون شد و از بس خسته بود رفت تو اتاقش و ولو شد رو تخت. بعد از 2ساعت خوابیدن بلند شد. فیوناز اومده بود و داشت با تلفن حرف میزد. مادر خونه هم تازه از راه رسیده بود و داشت یخچال رو از مواد غذایی که خریده بود پر می کرد. با چشای خواب آلود به خودش گفت: "پاشو که خواب دیگه بسه، پاشو که امروزم شب شد، پاشو فنزاک." اینا رو گفت و بلند شد. رفت تو اتاق فیوناز و داشت نگاش می کرد که چی کار میکنه. فیوناز که حالا دیگه 17 ساله شده بود متوجه حضورش نشد. خواست سلام کنه و با تنها خواهرش خوش و بش کنه که متوجه شد داره آروم با تلفن صحبت می کنه. خواست مزاحم نشه و بیاد بیرون که صدای فیوناز بلندتر شد که: "اون با بقیه فرق داره." فنزاک کنجکاو شد که فیوناز داره با کی صحبت می کنه. همونجوری دم در اتاق ایستاد و به ادامهی صحبت های خواهرش گوش داد:
" من به فنزاک هیچی نگفتم ... نه ... ولی میگم ... می گم که اون مثل بقیه نیست ... من همه چی رو بهش روراست می گم ولی اون به نظرم خیلی چیزا رو به من نمیگه ... اکثر پسرها اینجورین و به نظرم مارتین (Martin) هم از این قاعده مستثنا نیست ... همین الان بهت گفتم که ... آره ... نه اومده مامانم ... یه چیزی ... اسم امروز رو باید بزاریم روز درد و دل از بس ما با هم حرف زدیم ... نه بابا دیوونه شدیا ... باشه ... خیلی خوب ... ساعت 4 ... باشه ... خداحافظ." قبل از اینکه خداحافظ رو بگه فنزاک از اتاق اومده بود بیرون. فیوناز هم تا گوشی رو قطع کرد اومد تو هال و به فنزاک و مامانش سلام کرد. رفت و نشست روی کاناپهی سبز رنگ کنار شومینه. فنزاک هم رفت 2تا سیب سرخ از تو پاکتی که تازه به خونهاشون راه یافته بود برداشت. تمیزشون کرد و رفت کنار فیوناز نشست و با شوخی گفت:
- سیب میخوری یا میبری؟
- می خورم. ممنون.
- چه خبر از مدرسه امروز؟
- هیچی. مثل همیشه. کسل کننده و بی روح. هر چند دروغ نگفته باشم باز امروز چون کلاس طراحی سه بعدی داشتیم یه کمی بهتر بود ولی در کل، نه، خوب نبود.
- فیوناز یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
- تا چی باشه حالا.
- تازگیا اخلاقت یه کم عوض نشده؟! میدونم شاید تو این سن طبیعی باشه ولی دوست دارم اگه مشکلی هست به من بگی. چیزی شده؟
- نه اتفاق خاصی نیفتاده. شاید واسه این باشه که تازگیا با یه پسره تو مدرسه صمیمی تر شدم و اخلاق خشک اون هست که رو منم تاثیر گذاشته.
- که اینطور. اسمش چیه؟ سال چندمه؟ چرا اخلاقش خشکه؟
- مارتین. اسمش مارتینه. هم کلاسی خودمه. یه چند وقتی هست روزا با هم از مدرسه بر میگردیم. همیشه همینجور بوده. زیاد از دخترها خوشش نمیاد ولی نمی دونم چرا با من راحته.
- الان هم داشتی با اون تلفنی صحبت می کردی؟
- نه. با سفیا (seffia) صحبت می کردم.
- مواظب رابطهتون باش. دوست های خوبی برای هم باشین. می دونم که خواهر من با هر کسی دوست نمیشه ولی بعضی چیزا هست که یه موقع هایی از کنترل آدم خارج میشه. اگه مشکلی داشتی مثل همیشه به خودم بگو.
همون موقع مامانشون صداشون می کنه که بیان سر میز تا با هم چای بخورن.
»»» ادامه دارد «««
فنزاک (4)
فنزاک بعد از گذروندن یه روز خسته کننده و دلگیر، کلیدش رو داخل قفل درب میچرخونه و وارد ساختمان برجی میشه که با خواهر و مادرش توش زندگی میکنن. یه برج 160 واحدی 32 طبقهای که توی یکی از محلههای اعیان نشین سوت تیچ واقع شده.اونا حدود 200 متر از رودخونهی جوی واشر (Joy Wahsher) فاصله دارن و به ذم خودش با اینکه رودخونهی بزرگی نیست ولی میشه هرزگاهی لب جوی واشر نشست و به عظمت هستی فکر کرد.
داشتم می گفتم، فنزاک وارد برج میشه و توی لابی آقای فایندر، (Finder) نگهبان برج رو میبینه. سلام میکنه و بدون دلیل وارد اتاقک نگهبانی میشه. همونجوری که داشت روی تنها صندلی موجود در اتاق می نشست، با صدای گرفته می گه:
- تو این اتاقک سردتون نیست؟
- نه زیاد سرد نیست. کم کم دارم عادت می کنم.
- عادت می کنین؟ به چی عادت می کنین؟ به این اتاقک یا به سرد بودنش؟
- به هیچ کدوم. دارم به این سوالها عادت می کنم فنزاک جان.
- اوه!... ببخشید اگه ناراحتتون کردم.
- نه پسرم. ناراحت نمی شم. اولش سرگرم می شدم با سوالهای تکراری همسایهها، ولی الآن دیگه نه. تو چطوری؟ بهم ریخته به نظر می رسی. نکنه باز با دورمن حرفت شده؟ یا شایدم تو دانشکده مشکلی داری؟ همیشه با من راحت بودی. حالا هم می تونی با من درد و دل کنی. من گوش می دم. بگو.
- یاد قدیم ها افتادم یه هو. از در که اومدم تو، از بس که خسته بودم، می خواستم یه راست برم بالا و مثل جنازه بیفتم رو تخت.
فنزاک در اینجا یه مکث کوچولو می کنه و ادامه میده:
- ولی نمی دونم چرا الان اینجا نشستم؟ توی اتاقک شما. اونم این وقت شب! راستی فیشهای موبایل اومده؟ مطمئنم بالای 200تا باید بدم.
- نه هنوز که نیومده. چه خبره؟ 200تا برای 3ماه؟
- آره. شایدم یبشتر. اصلا ولش کن. از تنها پسرت چه خبر؟ هنوز دوست داره بره ارتش؟
- آره. تام (Tom) عاشق تفنگ و فشنگه. همه میخوان از عراق در برن ولی اون دوست داره هر چه سریع تر اعزام بشه اونجا. مسخره است، نه؟
- من تام رو نمیشناسم که بخوام در موردش نظر بدم. شاید به نظر خودش کارش درسته. تام دیگه بچه نیست. یه مرد 24 ساله حتما هدفش رو برای زندگی پیدا کرده، اینطور نیست آقای فایندر؟
- آره. منم هیچ وقت کاری به کارش نداشتم. بذار هر غلطی که می خواد، بکنه.
همون لحظه یه نخ سیگار از جیب پیراهنش در میاره و روشنش می کنه و لحن صداش احساسیتر میشه:
- منم تام رو نمی شناسم. انگار اصلا پسر من نبوده. فنزاک می فهمی این حرف من یعنی چی؟ تام تنها پسر من نیست. اون زادهی دنیای خودشه. من و مادرش همهی سعیمون رو برای تربیتش کردیم. ولی اون کار خودش رو می کرد. از بچگیش همین جور بود. یه دنده و لجباز.
یه پک به سیگارش میزنه و بعد از یه مکث میگه:
- اصلا نمی خواستم این حرفا رو بزنم. معذرت می خوام.
- نه. گوش می دادم. همهی ماها دوست داریم اونی بشیم که دیگرون نمی خوان. حداقل تو این سن. نه؟ تام هم اینجوریه. مثل همه. خوب دیگه، من دیرم شده بهتره برم بالا تا مامان و فیوناز نگران نشدن. عصرت به خیر.
- به سلامت. عصر تو هم به خیر.
وقتی داشت به سمت درب آسانسور می رفت فکر کرد که میخواست پیش فایندر بشینه و باهاش درد و دل کنه. از قدیم بگه. از اون موقع که پدرش زنده بود. از اون روزای طلایی. ولی فایندر پیش دستی کرده بود و از پسرش گفته بود. از تلخی آرامشی که به خاطر اون نداره. دکمهی شماره 16 آسانسور رو میزنه. همینجوری که آسانسور داشت میرفت بالا، احساس کرد خستگیش در رفته. فکر کرد شاید اگه پیش فایندر درد و دل می کرد؛ کمتر از الآنی که فایندر برای اون درد و دل کرده و باعث شده خالی بشه، خستگیش در میرفت. احساس می کرد سنگ صبور کسی شدن خیلی بیشتر آرومش می کنه. و شاید این بر می گرده به حس دیگرخواهی عجیبی که تو وجود فنزاک موج میزنه.
آسانسور میرسه به طبقهی 16 و همونجوری در حین ایستادن، فنزاک احساس می کنه که دیگه کاملا آسوده شده. درب آپارتمان رو باز می کنه:
- سلام مامان. سلام فیوناز.
بدون اینکه منتظر جواب باشه ادامه میده:
- چه روز خوبی بود امروز. واقعا عالی بود. کجایید شما دوتا؟
»»» ادامه دارد «««
فنزاک (3)
قسمت سوم:
دیروز یعنی یه روز از روزای سرد زمستون سوت-تیچ، فنزاک روی پله های جلوی دانشکدهاش نشسته بود و داشت به جریاناتی که همین چند دقیقه پیش تو کلاس اتفاق افتاده بود، فکر می کرد. دورمن (dohrman) دوست صمیمیش صداش میزنه که:
- تو حالا چرا اینقدر ناراحتی؟
- ناراحت که نیستم. دارم فکر می کنم که آخه اون بنده خدا چه گناهی کرده؟
- حق با توئه. ولی قبول کن که استاد هم نمیتونه فقط به ساز اون برقصه که. کلاس مال همه است، نیست؟
- دورمن تو هم خیلی بی انصافیا! دیانا (dyana) فقط ازش خواست که یه کم لباش رو بیشتر باز کنه تا اون هم از کلاس یه چیزی بفهمه.
- ولی این مطلب رو نمی تونست با لحن بهتری بگه؟
- برو بابا. یه بار شده خودت رو جای اون بذاری، ببینی که چقدر سخته کر و لال بودن، اونم توی محیط دانشگاه؟
بله دوستان همونطور که یه چیزایی دستگیرتون شد، متوجه شدین که دیانا، همکلاسیه فنزاک و دورمن، از نعمت شنوایی محرومه و همچنین مثل همه نمی تونه درست و حسابی حرف بزنه.
جریان کلاس هم اینطوری بوده که در اولین روز از ترم جدید، دیانا از استاد درسشون که بر طبق عادت موقع صحبت کردن، دهانش رو زیاد باز نمی کرده، با همون طرز صحبت کردن دست و پا شکستهاش می خواد که دهانش رو بیشتر باز کنه تا اون بتونه لب خونی کنه و مثل بقیه مطالب درس رو متوجه بشه. ولی آقای دکتر مت فانیکس (ِDr. matt fonix) بهش بر می خوره و دخترک بیچاره رو تحقیر می کنه:
" من دکتر مت فانیکس همینجوری که میبینید صحبت می کنم. همون جوری که با بچه هام صحبت می کنم. همون جوری که با استادای دیگه صحبت می کنم و جور دیگه هم بلد نیستم"
بعد رو می کنه به دیانا:
"به لب های من توجه نکن. بلکه سعی کن با گوشهات بفهمی من چی می گم. راستی اسم شما چی بود؟"
دیانا که نفهمیده بود استاد چی میگه همونجوری ساکت میمونه. ولی از نوع فرکانس صداش می فهمه که جملهی استاد سوالی بوده. رو می کنه به فنزاک و ازش می خواد که سواله استاد رو تکرار کنه. فنزاک بدون اینکه استاد متوجه بشه، بیصدا، سواله استاد رو براش تکرار می کنه. دیانا بعد از جواب دادن به سوال استاد از جاش بلند میشه و به سمت درب کلاس میره. جلوی درب میایسته و با رعایت ادب به استاد رو می کنه. با همون لحنی که همهی کرو لال ها صحبت می کنن این جملات رو به استادش میگه:
" شما اولین استادی هستین که با مشکل من اینجوری برخورد میکنه. برای شما متاسفم و برای خودم هم متاسفم که به حرف دوستام گوش ندادم و این درس رو با شما برداشتم. ای کاش به جای اینکه سرتون همش توی مقاله نویسی و کتاب و جزوه باشه، یه مقدار هم به محیط اطرافتون و به جامعهتون توجه داشتین! "
در همون لحظه یه چیزی رو از جیب بلوزش در میآره و وقتی که پشتش به بچه ها و استاد بوده این صدا در سکوت کلاس طنین انداز میشه:
پیس... پیس
تا اون لحظه هیچ کس نمی دونست که دیانا آسم هم داره.
»»» ادامه دارد «««
فنزاک (2)
در این قسمت هم دوست دارم از خصوصیات فنزاک بیشتر آشناتون کنم پس قسمت دوم رو بخونید.
قسمت دوم:
فیوناز ((fionazz خواهر فنزاک (fennzack) که 3 سال از برادرش کوچیکتره، مثل فنزاک باهوشه و مثل همهی خواهرهای دنیا برادرش رو خیلی دوست داره. گفتم که یه عادت بده فنزاک اینه که در دروغ گفتن مهارت خاصی داره ولی هیچ وقت جلوی خواهرش دروغ نمی گه. چون که میدونه سه سوت نشده خواهرش دروغش رو می فهمه. ولی باز از اونجایی که فیوناز خیلی فنزاک رو دوست داره گاهی اوقات که میدونه لو دادن دروغ برادرش به ضرر داداشش تموم میشه از گناه اون چشم پوشی می کنه. شاید یه دلیلش این باشه که خود فیوناز هم از دروغ کوچولو گفتن بدش نمی آد !
فنزاک پارسال و وقتی که نوزده سالش بود در امتحان ورودی دانشگاه وست لیپ (west lip) که یکی از بهترین دانشگاههای اون اطراف بوده و در رشتهی مهندسی مکانیک قبول میشه. خاطرات اولین روزی که فنزاک وارد محیط جدید دانشگاه میشه رو از زبون خودش بشنوید:
" هیچ فرق خاصی بین محیط دانشگاه و مدرسه قایل نبودم. فکر می کردم دانشگاه یه مدرسهی بزرگتره که همه چیزاش از سطح علمی استاداش بگیر تا ابعاد کلاساش و بوفهاش و حتی تخته سیاهش یه کم بزرگتر از مال مدرسه است. روز اول بد نبود. بعد از ثبت نام و معرفی دانشکده و اینا اولین کلاسمون برگزار شد. اگه بخوام تعریف کنم چیز خاصی رو نمی تونم به زبون بیارم ولی الان که 1 سال و چندی از اون روز می گذره متوجه یک سری تفاوتها بین محیط خشک و بی حال مدرسه با محیط فعال و در جریان دانشکده شدم. جایی که یه خشت خام میری توش و دو راه واسه بیرون اومدنش داری، آجر سالم یا ضایعات ته کوره! "
فنزاک بهترین دوران زندگیش رو موقعی میدونه که از ته قلب حسرت روزهای نیومده رو میخوره. آره حسرت آینده. و بدترین دوران عمرش رو اون روزایی می دونه که در حال حسرت خوردن گذشتهی زیبا و قشنگشه. فنزاک قصهی ما با این فرمول وقتی از زندگیش راضیه که هر روز در حال پیشرفته.
اما اینجا دوست دارم برای شما از مادر فنزاک یعنی مری فیر (merry fier) صحبت کنم. انسانی آرام و دوست داشتنی. خودش میگه فیوناز و فنزاک بهترین هدیهی خدا به اون و شوهرش بوده. خانوم مری بعد از از دست دادن شوهرش هرگز ازدواج دیگهای نکرد و از این بابت خدا رو شکر می کنه که تونسته فیوناز 7 ساله و فنزاک 10 ساله رو از لحظهی از دست دادن شوهرش تا به حال به بهترین نحو تربیت کنه.
فنزاک، فیوناز و مری هر شب قبل از صرف شام از خدا برای پدرشون و در واقع شوهر مری، طلب آمرزش می کنن و به امید اینکه دوباره اون رو می بینن مشغول غذا خوردن میشن.
»»» ادامه دارد «««
فنزاک (1)
فنزاک (fennzack) اسم شخصیت داستانی من هستش که تو این پست دوست دارم به شما معرفیش کنم:
قسمت اول:
فنزاک یه پسر بچه 20 ساله است که توی یکی از شهرهای بزرگ این کرهی خاکی زندگی می کنه. فنزاک هوشش خوبه و خودش می گه اون وقتی که مدرسه می رفته همکلاسیاش همهی سوالاشون رو از اون میپرسیدن و اون با صبر و حوصله به سوالاشون جواب می داده. از دوران کودکی فنزاک بخوام بگم باید به این نکته اشاره کنم که از اون پسر بچههای آروم بوده که اصلا مامان باباش رو اذیت نمی کرده و اونا هم دوستش داشتن ولی یه عادت بد همیشه با فنزاک بوده و باعث شده که بعضی اوقات مسیر زندگیش کاملا عوض بشه و اون هم دروغ گفتن بوده. کم کم که بزرگتر می شه به این موضوع پی میبره که این عادت بدش داره به ضررش تموم میشه ولی امان از روزی که آدم توی هچل بیفته و هیچ راهی جز چاخان کردن نداشته باشه! خود فنزاک میگه: " دروغ گاهی و فقط گاهی خوبه. به این صورت که اگر تو اون لحظه بتونه آدم رو کمک کنه و اگر نتایجش خیلی بد نباشه، بهترین گزینه است. "
منم با فنزاک موافقم. شاید این تعریفی که فنزاک از دروغ داره، یه چیزی تو همون مایههای دروغ مصلحتی خودمون باشه. ولی فقط شبیه دروغ مصلحتیه، چرا که شاید دروغی که فنزاک میگه در بعضی مواقع به صلاح نباشه!
داشتم می گفتم که هوش فنزاک خوبه و شاید همین هوش بالاش باشه که چنان با ظرافت دروغ میگه که احدی بهش شک نمی کنه. فنزاک تو تنهایی بزرگ شد، چرا که تو سن 10 سالگی پدرش رو توی یه سانحهی هوایی از دست میده. بذارین این قسمت رو خود فنزاک تعریف کنه:
" صبح چهار شنبه بود. از دوشنبه که بابام تو فرودگاه از منو فیوناز و (fionazz) مامان خداحافظی کرد 2 روز می گذشت. با مامان و خواهرم داشتیم وسایل سفر رو آماده می کردیم که در نبود پدر بریم به شهر تیرمونس (tiermonth) جایی که خالهام با تنها دخترش زندگی می کنه که یهو تلفن زنگ خورد. من که منتظر بودم تا دوستم بهم زنگ بزنه سریع پریدم سمت گوشی و بدون اینکه نگاه کنم کی زنگ زده سلام کردم. خانومی جواب سلامم رو داد و گفت که گوشی رو بدم به مامانم. ولی من گفتم که مامانم دستش بنده و نمی تونه جواب بده، شما امرتون رو بفرمایین. اون خانومه پرسید که اسمه من فنزاکه؟ منم گفتم بله، شما من رو از کجا میشناسین؟ بدون اینکه جوابمو بده گفت که پدرت شاید یه کم دیر برسه خونه. من گفتم یعنی شنبه نمیاد؟ و اون در جواب گفت که اون همین امروز سوار هواپیما شده تا بیاد خونه. اینو گفت و بعدش هم گفت اخبار ساعت 8 رو حتما ببینیم و بعد گوشی رو قطع کرد. "
بله دوستان از اونجا که فنزاک خیلی باهوش بوده، همون موقع می فهمه که یه اتفاق بد افتاده. از ترسش موضوع رو به مامانش میگه و مامانش هم با حال بدی که پیدا کرده بود به همراه فنزاک و فیوناز می شینن که اخبار ساعت 8 رو تماشا کنن. خلاصه اینکه توی خبر دوم یا سوم بود که سقوط هواپیما از مبدا برمافی (bermofi) به مقصد شهرشون یعنی سوت تیچ (south-teach) رو می فهمن.
»»» ادامه دارد «««